1370 وضعيت: آفلاين 9 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 322 امتياز: 202850 تشکر کرده: 15 تشکر شده 4 بار در 4 پست
محل سكونت: بندر عزیزم
ارسال شده در: پنجشنبه، 24 تير ماه ، 1389 00:06:47 موضوع مطلب: داستانی در مورد عشق
در روزگارهاي قديم جزيره اي دورافتاده بودکه همه احساسات درآن زندگي ميکردند: شادي، غم، دانش، عشق و باقي احساسات.
روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره درحال غرق شدن است.بنابراين هريک شروع به تعميرقايقهايشان کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزي از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت که با کشتي باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمي توانم.مفدار زيادي طلا ونقره دراين قايق هست.من هيچ جايي براي تو ندارم.”عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند،ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
” چه کسي به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد:
“چون تنها زمان، بزرگي عشق را درک مي کند!!”