aftab وضعيت: آفلاين 6 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 264 امتياز: 135300 تشکر کرده: 0 تشکر شده 3 بار در 3 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 7 مرداد ماه ، 1389 14:13:42 موضوع مطلب: داستان پیرمرد – بسیار زیبا
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
1370 وضعيت: آفلاين 9 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 322 امتياز: 202850 تشکر کرده: 15 تشکر شده 4 بار در 4 پست
محل سكونت: بندر عزیزم
ارسال شده در: جمعه، 8 مرداد ماه ، 1389 12:08:43 موضوع مطلب:
خیلی باحال بود مرسی _________________ مه همی جا که نشتم فکر صد کار اکردم از خوو پوچه غفلت بی خو بیدار اکردم مه همی جا که هستم رنج بسیار ابردم پشت لبخنده تلخم حسرت بار ابردم